محمد تقي جعفري
9
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
- هيجانات روانى شديد در خلال يك رشته تفكر و استنباط معمولى . مثلًا در همان حال كه يك مسئلهء علمى يا جهان بينى كلى را مطرح نموده است ، ناگهان جهشى در روانش ايجاد مىشود و رنگ استنباط عوض مىگردد ، ابيات زيرا مركب از يك مسئلهء جهان بينى با دو حالت روحانى فوق العادهء عالى است : اين همه گفتيم ليك اندر بسيج بىعنايات خدا هيچيم و هيچ بىعنايات حق و خاصان حق گر ملك باشد سياهستش ورق اى خدا اى قادر بىچند و چون آگهى از حال بيرون و درون اى خدا اى فضل تو حاجت روا با تو ياد هيچ كس نبود روا قطرهء دانش كه بخشيدى ز پيش متصل گردان به درياهاى خويش قطرهء علم است اندر جان من وارهانش از هوا وز خاك تن پيش از آن كاين خاكها خسفش كند پيش از آن كاين بادها نشفش كند گر چه چون خسفش كند تو قادرى كش از ايشان واستانى واخرى گر در آيد در عدم يا صد عدم چون بخوانيش او كند از سر قدم تا اين جا حالت روانى جلال الدين راز و نياز و كرنش به جلال و جمال ابدى الهى بود . پس از اين بدون فاصله مىگويد : صد هزاران ضد ضد را مىكشد بازشان حكم تو بيرون مىكشد از عدمها سوى هستى هر زمان هست يا رب كاروان در كاروان باز از هستى روان سوى عدم مىروند اين كاروانها دمبه دم بيت اول عبورى به جهان بينى فلسفى و در بيت دوم و سوم موضوع تحول دائمى با قانون تضاد به ميان مىآيد ولى با كلمهء يا رب كشف از سير ما فوق انديشهء قانونى مىكند . اين گونه تحولات و جهشهاى شگفت انگيز در مثنوى بسيار ديده مىشود ، از آن جمله - در گنجايش نداشتن مغز و روان و زبان به آن حقيقت روح كه وابستهء روح كل است